اي غريبه بي نشونه تو که قلبم رو شکستي پس چرا عهد رو شکستي مي گفتي برات ميميرم اما من جاي تو مردم تو رو با هر چي که داشتم به دست خدا سپردم حيف اون چشماي نازت حيف اون عشق قديمي زجرهايي که من کشيدم الهي هيچ وقت نبيني بارون وقتي که ميباره تو رو ياد من مياره کار من هر روز و هر شب انتظار و انتظاره کاش ميدونستم کجايي يا اينکه پاي کي نشستي من که عاشق تو بودم پس چرا عهد رو شکستي
يادته ميگفتي ميموني
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 1:6 توسط قاصدکی تنها |
تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد شده....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:55 توسط قاصدکی تنها |

بایک نگاه مهربون همون نگاهی که سال ها آرزوشو
داشتم و ازم دریغ می کرد
گریه کرد.گفت دلش برام تنگ شده
می خواستم اشکاشو پاک کنم ولی نمی تونستم
فقط نگاش کردم اون رفت ولی سنگ قبر من خیس خیس بود

خواستم از عشق برات بگم گفتم ميدوني
خواستم از غم برات بگم گفتم ميدوني
حالا از ته قلبم ميخوام برات بگم دوستت دارم
چون نميدوني
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 20:46 توسط قاصدکی تنها |
اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:49 توسط قاصدکی تنها |
دلم شعر ميخواهد امشب و بوسه و نوايي كه نام مرا زمزمه كند در خلوت و گوشي كه صداي مرا تشخيص دهد در همهمه و دلي كه بلرزد به ياد من و دستي كه نوازش بداند و گونهاي كه سرخ سرخ باشد از شرم در آن هنگام كه نگاهمان گره خورده در هم دلم شعر مي خواهد امشب و ناله و خاطره اي كه ساخته مي شود و اميدي كه نقش مي بندد و دورنمايي كه خود مي نمايد و انبساطي كه در آغوش زاده مي شود دل تنگ من امشب بي صبرانه شعر مي خواهد و سكوت سكوتي كه در آن گفتگو جاريست و عشق مواج است آن هنگام كه زمان به سكون محكوم است و تا ابد امتداد خواهد يافت تك بوسه هاي احساس من دلم شعر مي خواهد امشب و مهتاب و نوري كه روشن كند شب را به جاي روز و گرمايي كه بسوزاند لب را به جاي دل و عشقي كه آشكار است در ضربان تند قلب من. با چشاي بي تفاوت روبه روي من مي شيني مي گي هر چي بود تموم شد نمي خواي منو ببيني روزاي خوبمون انگار همه از ياده تو رفته رو بروت گريه نکردم نمي دوني که چه سخته تو که جاي من نبودي وقتي خنده هاتو ديدم وقتي اخرين کلامو از صداي تو شنيدم مگه تو اوني که مي گفتي که من برات يه عشق تازه ام ********* نام تو را باد نميبرد نام تو را باران نميبرد و من، تنها نام تو را ميدانم گفتند: اسمش چيست ؟ گفتم: تو گفتند: اين كه نشد تو را صدا ميزدم تمام گلها جوابم ميدادند نام يكيك آنها مگر تو نيست؟ گفتند: ديگر چه؟ گفتم: من فقط اسمش را ميدانم گفتند: اين كه نشد تو را صدا زدهام تمام گلها برگشتهاند من هنوز تنها نام تو را ميدانم گفتند: كجاست؟ گفتم: در يكي از همين روزها گفتند: اين كه نشد تو را صدا ميزنم تمام گلها جوابم ميكنند نام كداميك آنها تو نبود؟ مگر باد كه ميباريد نام تو را بريده است؟
فکرشم نکرده بودم اين طوري به تو ببازم. تو هموني که آغوش گرمت سر پناه خستگي هامه نگاه پر اندوهو قشنگت مرهمه دردهاو زخمهامه هميشه آرزومه تو سينه که نگام تو نگاه تو باشه زخمهاي دل تنها و غريبم با گرمي دست ناز تو خوب شه هميشه از خدا مي خوام تا ابد کنار تو باشم قسم خوردم به بزرگيش شايد اشتباهه،اما عاشقا دروغ مي گن آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن اونا که مي گن که تا هميشه ديوونتونن بزار بي پرده بگم که به شما دروغ مي گن اونا که مي آن به اين بهونه ها که اومدن از توي شهر قشنگ قصه ها دروغ مي گن اونا که فدات بشم تکيه کلامشون شده به تموم آسمونها،به خدا،دروغ مي گن اونا که با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ،دروغ مي گن يه فرشته لب دريا مثه رويا واي چه زيبا يه فرشته پاک و معصوم واي چه اروم انگار همين حالا امده دنيا يه تولد لب ساحل يه تبسم از ته دل يه ادم که ديگه نيست تنهاي تنها يه فرشته که با گريه هاش نوشته همه ي فرشته هاي گمشده پيدا بشن دنيا بهشت دلتنگي هايم را باد به تمسخر مي گيرد وپاييز بارنگ زرد به ان طعنه ميزند چه كنم كه دلم ازغريت خيس جاده ها ميگيرد وترانه هاي زخمي سينه ام را مي شكافد چه كنم كه در خلوت لحظه هايم درشب دلم يك ريز مي شكند وابر بهاري يك لحظه آرام وقرار ندارند چه كنم كه دريايي دلم طوفاني است
![]()




+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:16 توسط قاصدکی تنها |
دیگر نه تو نه او نه هیچ کس ازاين واهمه به دور خواهم شد تنهايم گذاريد... از اين روز مي ترسيدم ،سراغم نياييد اگر ذره اي از خاكم باز گردم. تنهايم گذاريد..... دگر دلي نمانده ويرانه گشته خانه شكستنم همين بود، .تنهايم گذاريد... بيشتر از اين نمانده ، اين اوج خستگيم است هر كدام كنار منين و من تنهاترين تنها، تنهايم گذاريد... با تو بودن لذت آرامش هست برايم.،اما، نمي خواهم اندوه ام بهر تو باشد تنهايم گذاريد..... ساحل دريايم را كسي نديد ، اين دل شكسته را تنها گذاريد... تنهايم گذاريد..... از اين پس از خود گويم از اين ويرانه،ز اين كاشانه تنهايم گذاريد..... شايد ندانيد غمتان مرگي بود برايم به پايان رسيدم دگر چون گل شكسته تنهايم گذاريد...
تنهايم گذاريد...
تنهايم گذاريد.....
تنهايم گذاريد.....
تنهايم گذاريد.....
تنهايم گذاريد.....
تنهايم گذاريد.....
تنهايم گذاريد.....
تنهايم گذاريد....